قدر لحظات خوب زندگیمون رو بدونیم
شب تولدش یعنی دوشنبه شب
تو خواب احساس کردم آنیتا حالش داره بهم میخوره
تنها کاری که کردم گفتم شهرام آنیتا حالش داره بهم میخوره
سریع بلند شد و بغلش کرد دید بله
گفت الان چیکار کنم
هول شده بودم ساعت 2 بود گفتم نمیدونم
تمام بدنم از ترس میلرزید اما بخاطر اینکه شهرام متوجه نشه و ناراحت نشه به روم نیاوردم
یه پتو اوردم تو پذیرایی انداختم و آنیتا رو گذاشت روش
تا ساعت 5:30 صبح آنیتا همش معده اش میجوشید
دلم براش میسوخت و خدا باز هم بهمون رحم کرد چون ممکن بود خفه شه تو خواب
تو یکسال گذشته یاد گرفتم هشیار بخوابم و با هر غلت آنیتا چشمام باز میشه
سه شنبه رفتم خونه خواهرم و برای آنیتا کیک گرفتم
اما شب طوفان شد و برقا رفت نشد برای دخترکم یه تولد بگیرم
چهارشنبه هم موندم خونه
براش سوپ درست کردم
خیلی بیحال بود و از بی اشتهایی به غذا گریه میکرد
بغلش کردم و بوسیدم
منم اروم با گریه هاش گریه کردم
خیلی بهم سخت گذشت که نمیتونه حرف بزنه و بگه کجاش درد میکنه
خودم هم نازک نارنجی شده بودم و دوست داشتم همش گریه کنم
امروز صبح ساعت 8 از خواب بیدار شدم سریع صبحانه خوردم و خونه رو جمع و جور کردم
تا اومدم دراز بکشم ساعت 9 بود و آنیتا خانوم بیدار
بغلش کردم بوسیدم
سرو صورت و پاشو شستم براش صبحانه اوردم
ظرفا رو شستم و غذا قیمه گذاشتم
سالاد کاهو درست کردم برای شب
و کلی کار دیگه
نگاه به ساعت کردم دیدم شده 11:30
کمرم درد گرفته بود و دوست داشتم بخوابم
اما ساعت 12 کلاسم شروع میشد
امروز هم اخرین روز کلاس دانشگاه بود
کارشناسی هم تموم شد و با یه بغضی همه از هم خداحافظی کردیم
با اینکه من خیلی بخاطر شرایط آنیتا کلاس نمیرفتم و هر موقع هم رفتم با کلی استرس که پیش کی بذارم ؟حالش بدنشه ؟همه روز رو سرکارم پنج شنبه و جمعه اس که میتونم کامل پیشش باشم و از این فکرای گوناگون
به دلم که رجوع میکنم دلم برای بچه ها ،استادا تنگ میشه
مخصوصا اینکه مرداد که زایمان کنم کامل در خدمت خونه و بچه ها هستم
گرچه همین امروز هم قرار بود شهرام ساعت 3:30 -4 پیش آنیتا باشه و من ساعت 12 رفتم کلاس
ولی ساعت 6 اومده بود خود من هم ساعت 6:30 رسیدم
و من همش دلهره داشتم
خسته بودم از اینکه هیچ ساعت و دقیقه ای رو برای خودم و کاری که دوست دارم بکنم نیستم
خلاصه گذشت و 27 خرداد تا 5 تیر امتحانها ی ترم اخر هست
استادا واقعا این ترم با من راه اومدن و عدم حضور من رو نادیده گرفتن
مخصوصا استاد امیدی که حتی سر کلاسش هم بودم اشاره میکرد شما برو
یه روزایی دوست داشتم راحت و بی دغدغه سرکلاس باشم که نشد
و شیطنت های من سرکلاس جوری بود که همه فکر میکردن چقدر این بی غم و غصه اس
یه موقع هایی از دیدن بقیه بچه ها که از ولیعصر تا هفت تیر رو قدم زنان میرن و باهم حرف میزنن و من مجبورم با عجله برگردم وهمش فکرم مشغول باشه بغض گلومو میگرفت
گذشت ........همه این لحظات با تمام لذت ها و سختی هاش گذشت و تنها خاطره اش در ذهنمان حک شد.
"خدایا ازت سپاسگزارم که توفیق درس خواندن با همه این شرایط سخت رو به من عطا کردی"


قدر لحظات خوب زندگیمون رو بدونیم 





