آنيتاآنيتا، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 22 روز سن داره

آنيتا ثمره عشق مامان و بابا (آنیتا فرشته ای از جنس آسمان)

قدر لحظات خوب زندگیمون رو بدونیم

1393/3/8 20:39
نویسنده : شهرزاد
538 بازدید
اشتراک گذاری

شب تولدش یعنی دوشنبه شب

تو خواب احساس کردم آنیتا حالش داره بهم میخوره

تنها کاری که کردم گفتم شهرام آنیتا حالش داره بهم میخوره

سریع بلند شد و بغلش کرد دید بله

گفت الان چیکار کنم

هول شده بودم ساعت 2 بود گفتم نمیدونم

تمام بدنم از ترس میلرزید اما بخاطر اینکه شهرام متوجه نشه و ناراحت نشه به روم نیاوردم

یه پتو اوردم تو پذیرایی انداختم و آنیتا رو گذاشت روش

تا ساعت 5:30 صبح آنیتا همش معده اش میجوشید

دلم براش میسوخت و خدا باز هم بهمون رحم کرد چون ممکن بود خفه شه تو خواب

تو یکسال گذشته یاد گرفتم هشیار بخوابم و با هر غلت آنیتا چشمام باز میشه

سه شنبه رفتم خونه خواهرم و برای آنیتا کیک گرفتم

اما شب طوفان شد و برقا رفت نشد برای دخترکم یه تولد بگیرم

چهارشنبه هم موندم خونه

براش سوپ درست کردم

خیلی بیحال بود و از بی اشتهایی به غذا گریه میکرد

بغلش کردم و بوسیدم

منم اروم با گریه هاش گریه کردم

خیلی بهم سخت گذشت که نمیتونه حرف بزنه و بگه کجاش درد میکنه

خودم هم نازک نارنجی شده بودم و دوست داشتم همش گریه کنم

 

 

امروز صبح ساعت 8 از خواب بیدار شدم سریع صبحانه خوردم و خونه رو جمع و جور کردم

تا اومدم دراز بکشم ساعت 9 بود و آنیتا خانوم بیدار

بغلش کردم بوسیدم

سرو صورت و پاشو شستم براش صبحانه اوردم

ظرفا رو شستم و غذا قیمه گذاشتم

سالاد کاهو درست کردم برای شب

و کلی کار دیگه

نگاه به ساعت کردم دیدم شده 11:30

کمرم درد گرفته بود و دوست داشتم بخوابم

اما ساعت 12 کلاسم شروع میشد

امروز هم اخرین روز کلاس دانشگاه بود

کارشناسی هم تموم شد و با یه بغضی همه از هم خداحافظی کردیم

با اینکه من خیلی بخاطر شرایط آنیتا کلاس نمیرفتم و هر موقع هم رفتم با کلی استرس که پیش کی بذارم ؟حالش بدنشه ؟همه روز رو سرکارم پنج شنبه و جمعه اس که میتونم کامل پیشش باشم و از این فکرای گوناگون

به دلم که رجوع میکنم دلم برای بچه ها ،استادا تنگ میشه

مخصوصا اینکه مرداد که زایمان کنم کامل در خدمت خونه و بچه ها هستم

گرچه همین امروز هم قرار بود شهرام ساعت 3:30 -4 پیش آنیتا باشه و من ساعت 12 رفتم کلاس

ولی ساعت 6 اومده بود خود من هم ساعت 6:30 رسیدم

و من همش دلهره داشتم

خسته بودم از اینکه هیچ ساعت و دقیقه ای رو برای خودم و کاری که دوست دارم بکنم نیستم

خلاصه گذشت و 27 خرداد تا 5 تیر امتحانها ی ترم اخر هست

استادا واقعا این ترم با من راه اومدن و عدم حضور من رو نادیده گرفتن

مخصوصا استاد امیدی که حتی سر کلاسش هم بودم اشاره میکرد شما برو

یه روزایی دوست داشتم راحت و بی دغدغه سرکلاس باشم که نشد

و شیطنت های من سرکلاس جوری بود که همه فکر میکردن چقدر این بی غم و غصه اس

یه موقع هایی از دیدن بقیه بچه ها که از ولیعصر تا هفت تیر رو قدم زنان میرن و باهم حرف میزنن و من مجبورم با عجله برگردم  وهمش فکرم مشغول باشه بغض گلومو میگرفت

گذشت ........همه این لحظات با تمام لذت ها و سختی هاش گذشت و تنها خاطره اش در ذهنمان حک شد.

"خدایا ازت سپاسگزارم که توفیق درس خواندن با همه این شرایط سخت رو به من عطا کردی"

 

پسندها (7)

نظرات (14)

دنیز
9 خرداد 93 1:07
سلام عزیزم خوش به حالت تو تموم کردی و من تازه اول راهم ترم یک....
شهرزاد
پاسخ
چشم به هم بزنی تموم میشه و فقط دلتنگی میمونه برات
مامان زینب
9 خرداد 93 11:21
بمیرم الهی با خوندن هر پست فقط حس می کنم چه زجری می کشید برای تسکین دل خودم اشک می ریزم چرا باید یه طفل معصوم از روزی که دنیا اومده این همه اذیت بشه این سؤال را از دیروز هزار بار از خودم و خدای خودم پرسیدم ای کاش راهی بود یادم یه بار یه فیلم خارجی نشون می داد که یه پسر بچه ی 5 ساله مرتب تشنج می کرد دکترای خودشون نمی تونستن تشنجاش کنترل کنن مادراش با هر جون کندنی بود بردش اگه اشتباه نکنم استرالیا اونجا یه بیمارستان مجهز برای این بچه ها بود که دکتراش با رژیم غذایی تشنجاشون کنترل می کردن بعد هم همونجا با کار درمانی راشون مینداختن آخر فیلم پسر بچه اسب سواری می کرد ای کاش یه همچین جایی وجود داشت آنیتا را می بردیم ببخشید دارم مزخرف می گم خیلی دوست داشتم نزدیکتون بودم میومدم کارای خونتون می کردم تا شما کمی استراحت کنید ولی حیف که فاصله ها بسیارند مواظب خودتون و آنیتای عزیز باشید
شهرزاد
پاسخ
عزیزم اره انیتا هم با رژیم خیلی حالش خوب میشه اما رژیمه خیلی سخته باید نشاسته و مواد قندی کاملا حذف بشه بهش میگن کتوژنیک الان یه شیرخشک هست که این خاصیت رو داره و آنیتا نمیخوره منم مجبورم فقط اشک بریزم اگه رعایت میکرد خیلی خوب بود
بابا و مامان
9 خرداد 93 15:53
عزیز دلم بمیرم برا انیتا جونم عزیزم ایشالاه خوب میشی و دل مامان جون و شاد می کنی یه بار دیگه تولدت و تبریک می گم عزیزم
شهرزاد
پاسخ
ممممممرسی انشالله
مریم مامان آیدین
10 خرداد 93 16:08
شهرزاد عزیزم من هرروز برای خودت همسرت و آنیتای قشنگتون و اون مسافر کوچولوی تو راهتون دعا میکنم امیدوارم خدا قدرت تحمل همه این ثانیه ها و دقایقو بهتون بده و شبهای پر آرامش و خواب شیرین به کوچولوی نازتون و از این امتحان سربلند بیرون بیاین و یه نوزاد سالم و پر انرژی که آنیتا با اون راه رفتن و خندیدن و حرف زدنو تجربه کنه
شهرزاد
پاسخ
ممنون از لطفت انشالله خدا به همه ارامش دل خوش سلامتی بده که بزرگترین نعمته و این امتحان انشالله اخر خوبی داشته باشه
مامان بهادر
11 خرداد 93 19:14
پسر منم هنوز حرف نمیزنه چند روز پیش حالش بد بود ولی نمیتونست بگه کجاشه من فقط همراش اشک ریختم همون لحظه برای همه بچه ها دعا کردم انشالله دختر گل شما هم زود خوب میشه
شهرزاد
پاسخ
هی ....چی میشه گفت دیگه ......اینم یه نوع زندگیه
نرگس
12 خرداد 93 13:55
سلام. عزیزممممممم آبجی بزرگه من پس شما هم مثل من این ترم فارق التحصیل میشی به سلامتی بیا یه جشن فارق التحصیلی بگیریمالبته من 28 م آخرین امتحانمه.خخخ دعا میکنم این ترم هم مثل ترم قبل نمره هات عالی بشه میدونستی تو الگوی منی؟ اینکه با داشتن بچه و شاغل بودن و باردار بودن بازم انرژی داری و درس میخونی دوستت دارم
شهرزاد
پاسخ
خوشبحالت یعنی 28 خرداد ؟ فدایییی داری ما مخلص شماییم اره واقعا منم دلم جشن میخواد من قبل زایمانم حتما یه جشن میگیرم البته نه بخاطر فارغ التحصیلی تهرانی ؟بهت زودتر بگم بیای؟
مامان زینب
13 خرداد 93 14:17
سلام عزیزم می دونم خیلی گرفتاری ولی یه لحظه نیست که به فکرتون نباشم خدا کنه که الان که من دارم می نویسم لبتون خندون باشه مواظب خودت باش شما باید به خاطر بچه هاتون هم که شده مواظب سلامتی خودتون باشید سعی کنید این روزها بیش تر استراحت کنید نازنین دخترم از طرف من ببوس
شهرزاد
پاسخ
سلام خوبی عزیزم چه خبرا ؟ اره خیلی گرفتار بودم اسباب کشی داشتم و فقط یکی از همکارام اومد کمکم بنده خدا چندروز پشت سرهم پا به پای من کار کرد روزای خوبی رو هم پشت سر نذاشتم.برام دعا کن
شهرام
18 خرداد 93 3:10
سلام جالبه من هم یه دختر دارم اسمش آنیتا است و اسم خودم شهرام؟!
شهرزاد
پاسخ
سلام خوبید شما ؟ چه جالب البته انشالله انیتای شما با آنیتای ما فرق بکنه و شما اینقدر اذیت نشید
نرگس
19 خرداد 93 22:38
آره بابا منم تهران پیش خودتون. جشن چی میخوای بگیری شیطوووووووووون؟
شهرزاد
پاسخ
]چون بعد زایمان دیگه نمیتونم بیرون برم و دوستامو ببینم میخوام جشن بگیرم پس حتما میایا میکشمت نیای من دوستامو همکارام خیلی خونگرمن مطمئن باش بهت خوش میگذره
نرگس
20 خرداد 93 22:01
حالا اگه نیومدم نکش منو دیگههههههههه اگه بعد از زایمان دیگه سر کار نمیری میام پیش تو و آنیتا و آجی کوچیکش بچه داری هم یاد میگیرم واسه آینده م خوبه
شهرزاد
پاسخ
میای انشالله اره واقعا خیلی لازم دارم یکی بیاد پیشم هم حوصلم سر میره هم میسپرمشون دستت خودم میرم میخوابم
مامان رها
14 تیر 93 18:27
منممم میااااام تورو خدااا
شهرزاد
پاسخ
الهام مامان علیرضا
21 تیر 93 14:50
عزیزم بهت تبریک میگم تو نمونه ای شهرزاد عزیزم باور کن خیلی از دانشجوها که خوش و بی دغدغه اند به اندازۀ شما تو درس خودن پرتلاش نیستند چند بار بهت سر زدم عزیزم منتها با گوشی بودم و نتونستم برات کامنت بذارم خیلی خیلی خیلی مراقب خودت و دخملای نازت باش نازنینم
شهرزاد
پاسخ
مرسی الهام عزیزم سپاسگزار از این همه لطفی که به من داری
دختر آسموني
6 مرداد 93 9:24
شهرزاد جون بچه ها هميشه نسبت به عوض شدن شير خشك واكنش نشون ميدن. نگران نباش كم كم عادت مي كنه.
شهرزاد
پاسخ
اره عزیزم اما شیرخشک آنیتا خیلی بدجوره خیلی
دختر آسموني
6 مرداد 93 9:26
برات روزهاي پر اميد آرزو مي كنم.
شهرزاد
پاسخ
هی .....